یک روز تاسف بار برای خودم

حوالی ساعت یک و سی و پنج دقیقه امروز برای اینکه کار بیشتری انجام بدیم با همکاران تصمیم گرفتیم برای خوردن ناهار از رفتن به خونه صرف نظرکنیم از قضای روز گار مسول حوزه نامه ای می نویسد و به دست خدمتگزار می دهد که برود رستوران و غذای ظهر را بیاورد من نمیدونم چی گذشت یک دفعه دیدم نامه ای که نوشته بودند برای ناهار روی زمین افتاده لذا منم به همکار مسولم گفتم که حالا که اینطور شده من میرم ناهارو میارم خوب اینطور شدو سویچ ماشین را به من داد منم رفتم به سلامتی سوار ماشین پراید همکارم شدم و روانه ی رستوران شدم اما طولی نکشید که آنچه نمی باید شد رفتنی سر یه کوچه  با یه پراید شاخ به شاخ و منم از خجالت امانتی دوستم آب شدم و رفتم زیر زمین باور کنید نه از بابت خسارت وارد شده بلکه بابت امانتی که دستم بود و اینطور شده بود از خجالت اب شدم باور کنید از ناراحتی ناهار هم نخوردم وواقعا نگران از حادثه پیش امده ...................

/ 2 نظر / 16 بازدید
محمدزاده

آقای محمودی . خدا بد نده انشاا... به زودی حالتون خوب میشه . یه خاطره ی یکی از آشنایان رو براتون بگم کمی بخندید . همسایه ای داریم که معمولاً از صندل و دم پایی استفاده نمی کنه . اتفاقاً روزی خانوم میگه تا سرکوچه برو این وسیله رو بخر . اون بنده خدا هم صندل همسایه کناری اش رو بر می داره و میگه من که خیلی زود بر می گردم وقتی به سر کوچه میرسه از قضا تصادف می کنه وقتی دورش جمع می شوند و آمبولانس خبر می کنند . همه نگران ایشون . و اون آقا نگران صندل همسایه فقط می گه بدوید صندل رو پیدا کنید . امانت بود.اتفاقاً حالا خوب شدند و خودشون همیشه با خنده این خاطره رو تعریف می کنند . [لبخند][گل]

مرسی از لطف شما ممنون و سپاسگزارم خدای را شاکرم که سلامتی داد و این بهترین هدیه واقعا از نوشته های شما بسیار لذت بردم واز وبلاگتون بهره کافی بردم معلومه خیلی حرفه ای و هنری هستید درود بر شما خوشحال میشم از نظرات خوبتون استفاده کنم