ميخواهم خودم باشم

من ميخواهم خودم باشم .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ديد گاهم،  روحم ، روانم ، چهره ام ،

قلمم ،نامم ، همه را ،در پناه خود باشم .

من گم گشته بودم ،د ر لا بلاي رنگها

ميخواهم همرنگ خود باشم∙

آري تا همين چند ساعت پيش،

خود را در اند يشه ي ديگران مي د يد م .

اما نسيم سحري گفت :

خود باش . گم نشو در اند يشه ي ديگري .

من در آئينه ي كردارم به خود آمدم ∙

نسيم سحري پيغامش را داد .

 آري ،

 هميشه به قلم ديگران ودست پخت آنان مي نگريستم .

فكر نمي كردم كه خود بتوانم

بپزم .

آري چرا ؟

زيرا در انديشه هاي ديگران خود را مي ديد م .

بنويس كه؛

من آن غزالم كه در رمه گاه خود  زعشق مي بالم .

خوب ؛

 چرا من خودم نباشم ،

مگر آن قالب عشقي كه به نامت حك شد . د يگراني داشت  ؟

 

 تو هرچه ميخواهي بگو:

   آنچنان بنگار ،كه مي بيني .  آنچنان بخور ،كه درآمد داري. آنچنان بپوش ،كه دوست داري. آنچنان بياراي كه ، رنگ داري. آنچنان فكر كن كه، خرد داري .

مگر نسيم  منظورت اين نيست كه:

 من بايد خودم باشم؟

به من بگو دوباره؟

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
سحرناز

تو همانی که ميانديشی.