آب ديده

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

   آب ديده

دوشم ستاره چشمك زنان نويد داد

گاهي زعشق مي گفت و گاهي زشوق سفر

گاهي هزار مرتبه خود را ديدم از اين بَتر

گاهي ستاره پر فروغ بود و پر اميد

گاهي نگاه تلخش به زير ابر شد سپيد

شاد از نگاه پر تأمل دوست بود اميد .

 

گويد چو سوختم خاكسترم دهيد به باد

تا همچو هندو شوم به عود پاك

گاهي ميان شنزارهاي بيابان

گشتم به ماه خيره و شدم عروس آن

گاهي زآب ديده مي شستم رخ

گاهي زشوق سفر مي گشتم شوخ

سراينده: امير رضا

 

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید