جامعه ایران ** چو ایران نباشد* تن من مباد
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری برحذر باش که سر می شکند دیوارش
نویسنده: امیر رضامحمودی - شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٤

  مردی زير رگبار در روستای کوچکی راه ميرفت که ديد خانه ای در آتش ميسوزد.وقتی به آن نزديک شد، مردی را ديد که در محاصره شعله ها، در وسط اتاق نشيمن نشسته بود.رهگذر فرياد زد:هی،خانه ات آتش گرفته! مرد پاسخ داد:ميدانم! ـ  خوب پس چرا نمي آئی بيرون؟مردپاسخ داد:چون باران می آيد.مادرم هميشه ميگفت اگر در باران بيرون بروم،ممکن است سرما بخورم. 

نظر بزرگی درباره اين حکايت چنين است:انسانی خردمند است که وقتی ميبيند مجبور است موقعيتی را ترک کند،اين کار را بکند.

راستی چقدر شده تو آتش از ترس سرماخوردن بسوزيم؟آيا خردمندانه برخورد کرديم يا .....؟ 

 

 
                                                                                                             
رضامحمودی
امیر رضا محمودی . خداوندا دوستانی دارم که در اعماق قلبم جاى دارند؛ آنان شایسته محبتند و یادشان مایه ى آرامش جان، در این لحظه هاى پایانى سال عزت و غرور شان التیام و اعتلا و سلامت و شاد بدارشان.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :