جامعه ی ایران :*** چو ایران نباشد تن من مباد***

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری برحذر باش که سر می شکند دیوارش

متن نامه

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختررفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و 200 کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن.


آسمانی پر از ستاره، دشتی پر از گل،
تقدیم به آنانی که بهشت زیر پایشان جا دارد


نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط امیر رضامحمودی نظرات ()

 

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.

اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ….. چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.

امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.

پس با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنیم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط امیر رضامحمودی نظرات ()

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز
اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،
کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد.
مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند وزیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
**نکته:*
*مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:*
*اول: اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.*
*دوم: اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.*
نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط امیر رضامحمودی نظرات ()

گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد! کسى برنخاست . گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد! باز کسى برنخاست . گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!
نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط امیر رضامحمودی نظرات ()

 

انتخاب بجا و شایسته ی جنابعالی را به عنوان ریاست دانشگاه دولتی  ممسنی تبریک گفته و برایتان آرزوی موفقیت دارم /پ

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط امیر رضامحمودی نظرات ()

روزگاریست  

روزگاری تنگ و تاریک

روزگاری که آدمها همه

می روند تنها ،سوی پس کوچه های تنگ و باریک

روزگاری که دل آرامی ندارد

جزبه اندک توشه ای که اندوخته

اندر نکوکاری وخوشنامی و تقوا

کوچه ای باریک که دیگر راه برگشتی ندارد

انتهایش کس نداند

جزبه اندک قصه های پیر فرزانه

که سوسوی به راه بی انتها دارد.

سالها ماهها روزها شبها و ساعتها همه

کودکی و جوانی نوجوانی و میانسالالی و اخر گر رسد پیری

قصه ای طولانی و بس پر خطر

همه دانند شرح ماجرا

لیک با حرص و طمع زیربارش کس نمی خواهد رود

سرکش و مغرور

از کنار دیگر آدمها نگاهی زیر چشمی

با تمسخرپاههای لخت و عریان کفشهای مندرس

موههای ژولیده و یقه های ترک خورده

کاخهای قرمز و آبی و گنبدهای براق

ساخته اندر کنارش عبرتی دیگر

بخت برگشته خانه ای چوپی درزهایش گاه و گل

یک طبق نه 2 که شد بازم نشد قانع

و این قصه همچنان بی پرده راهی است

سوی آن کوچه، کوچه ای بی انتها و تنگ و تاریک

سهم هرکس زین جهان اندر فراخی

قطروعرض هیکلش شد .

بازهم گویم به خود گر شوم مغرور

ما همه اسباب زحمت

دیر یا زود رخت باید بربست

اما دیگر این رخت اختیاری نیست

اجباری است ،

اجباری که عطرش سدر و کافور است

و چند متر پارچه رنگ سفید .

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ توسط امیر رضامحمودی نظرات ()

جامعه ایرانی در جریان نوسازی در سده ی اخیر ، بیش از "دین"  ، بر   "زبان" تاکید کرده است رضا شاه و روشنفکران این دوره برای بازشناسی ایران باستان،از زبان ، بیش از دین و تمدن استفاده کرده اند زبان فارسی ضمن اینکه وجه افتراق ایرانیان با ترکهای عثمانی و اعراب خاور میانه بوده است ، حلقه ی پیوند با فرهنگ ایران باستانی نیز بوده است ، در حالی که دین اسلام نمی تواند این پیوستگی و تمایز را فراهم آورد . در میان متفکران در حوزه ی فرهنگ و اجتماع ایرانی، عده ای مدعی اند که زبان، عنصر کانونی فرهنگ است از جمله این افراد ذبیح الله صفا است که بیان می دارد:

«اندیشه های ایرانی پیش از اسلام وآغاز دوره اسلامی را شاهنامه به ما رسانده و در طول زمان، اساطیر ایرانی و حماسه ایرانی را زبان فارسی حمل کرده و به ما داده است.»وی در خصوص تبعات نابودی زبان فارسی می گوید :اگر زبان فارسی وجود نمی داشت و امروزه میخواستیم دنبال حماسه های و اساطیر ایرانی برویم ، اولا چیز زیادی به دست ما نمیرسید، دوم اینکه در لهجه ها پراکنده بود و احیانا ربطی به یکدیگر نداشت ثانیا اگر می خواستیم چیزی بدانیم ، می بایست که پنجاه لهجه و زبان را یاد بگیریم تا مطلبی از آنها را بیاوریم ، در حالی که جمعا و بکجا  در ادب فارسی و در آثار فردوسی و دقیقی و امثال آن آمده است .اهمیّت و محوریت دادن به زبان ، شعر و ادب پارسی که بیشتر    توسط ملی گرایان سکولار و غیر آن مطرح شد است، در دوره ی قاجاریه شروع شده و در دوره ی پهلوی اول به اوج خود رسید . در این دوره؛ زبان ، عنصر کانونی ملت سازی و تا حدود زیادی ، رقیب دین وارزشهای دینی و فرهنگی گردید. « نقل از نعمت اله کاظمی دانشگاه شهید رجایی تهران »

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط امیر رضامحمودی نظرات ()

 ماه من چهره بر افروز که امد شب عید

عید برچهره چون ماه تو می باید دید

با آرزوی ۱۲ ماه شادی ۵۲ هفته خنده ۳۶۵ روز سلامتی ۸۷۶۰ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰دقیقه برکت ۳۱۵۳۰۰ثانیه دوستی سال نو  مبارک

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط امیر رضامحمودی نظرات ()

ب.ظ 3/19 می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه می شد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که می شکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بودs2@

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط امیر رضامحمودی نظرات ()

پروین اعتصامی از شاعران بزرگی است که شعرهایش همیشه در دل و عقل باقی می ماند. او گرچه عمری دراز نداشت اما در همین اندک زمان هم توانست جایگاهی رفیع در شعر ایران به دست آورد. علی هاشمی سالها قبل با برخی اعضای خانواده پروین گفت وگو کرده است.
هاشمی می گوید: در خیابان فلسطین امروزی با مادر و برادر نزدیکش شادروان ابوالفتح اعتصامی دیدارها داشتم که نتیجه آن گفت وگوها تنها یک بیت شعر ترکی از پروین بود که دستخطی از خود او را پیش رو می گذاشت. آن نشست ها و گفت وگوها در برنامه هایی که از کانال ۳ تلویزیون پخش می شد، به طور ثابت به نمایش درآمد. افسوس که بعد از ۴۰ سال اثری از آن برنامه ها نیست. آن روزها از نوار ویدئو و ضبط تصاویر خبری نبود.
آنچه می خوانید از زبان علی هاشمی است که تهیه و تنظیم شده و تقدیم می شود.
میان سالروز تولد و سالمرگ پروین اعتصامی فاصله چندانی نیست. ۲۵ اسفند نودوچهارمین سالروز تولد او و ۱۶ فروردین شصتمین سال خاموشی اوست. شاید مجاورت این دو مناسبت است که همیشه وادارمان کرده خاموشی اش را برای از او نوشتن، بهانه کنیم.
همین موجب شد به سراغ علی هاشمی برویم که بیشتر از ۴۰ سال قبل با مادر و برادر پروین گفت وگو کرده است.
آنچه او از جزئیات زندگی پروین اعتصامی می داند، ناگفته هایی است که پیش از این در جایی مطرح نشده است.
اگرچه این مجال کوتاه برای گفتن و نوشتن از این شاعره بزرگ فارسی بسیار کم است، اما یاد کردن از این بزرگان حتی به قدر یک پیمانه از دریا، غنیمت است:
رخشنده یا پروین دختر یوسف اعتصامی الملک آشتیانی، نوه میرزا ابراهیم خان آشتیانی است که در اواخر دوره قاجاریه با لقب استیفای آذربایجان یا پیشکار دارایی از آشتیان به تبریز رفت.
پدرش که در سال ۱۳۱۶ در سن ۶۳ سالگی در تهران درگذشت، دانشمندی مؤلف، محقق، مترجم، نویسنده، روزنامه نگار و کتابشناس بود. او دومین کسی است که بعد از عباس میرزا دستگاه چاپ حروفی را از پس انداز خود به تبریز وارد کرد. یوسف اعتصام برای اولین بار اثر بزرگ ویکتورهوگو را با نام تیره بختان ترجمه کرد که بعدها حسینقلی مستعان آن را با نام بینوایان به ترجمه رساند و همین طور عشق و خدعه اثر شیللر شاعر آلمانی و کتابها و مقالات بسیاری را از عربی و فرانسه و انگلیسی به فارسی ترجمه کرد. پروین غالباً در سفرها همراه پدر بود و به او احترام و علاقه خاصی داشت و در مرگش (۱۳۱۶) قطعه زیبا و محکمی سرود.
مادر پروین، اختر فتوحی تبریزی در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۵۲ بعد از ۳۲ سال جدایی در کنار فرزند و شوهر نامدارش در آرامگاه خانوادگی شان در صحن جدید قم آرام گرفت.
بر تابلوی برنجی سردر آرامگاه خانوادگی نوشته شده آخرین منزل هستی که از شعر خود پروین که در سال ۱۳۱۴ سروده شده، گرفته شده است.
پروین در ۶-۵ سالگی به همراه خانواده اش به تهران آمد. در حدود ۱۱-۱۰ سالگی با غالب آثار حافظ، سعدی، نظامی، مولوی، فردوسی، انوری، ناصرخسرو، سنایی و منوچهری آشنا بود و بسیاری از این آثار را حفظ بوده که همین موجب خردگرایی او شد. از کودکی گاه شعرهایی می سرود که باعث تعجب و انکار دیگران می شد. بسیاری از بزرگان علم و ادب آن روزگار به خانه پدرش رفت و آمد داشتند و او را تحسین می کردند. شاید کسی نداند که در خانه آنها فقط زبان ترکی جاری بود.
پروین بعد از ورود به تهران در کالج البرز درس خواند و همان جا در سال ۱۳۰۳ فارغ التحصیل شد و خطابه زن و تاریخ را در مراسم پایان درس قرائت کرد که بسیار مورد توجه واقع شد.
در ۱۸ سالگی در همان مدرسه به تدریس زبان انگلیسی مشغول شد. در ۱۳۱۵ از طرف وزارت فرهنگ زمان نشان درجه ۳ علمی برای او فرستادند که دریافت نکرد و در جواب گفت: شایسته تر از من بسیارند.
در ۱۳۱۸ مدت کوتاهی کتابدار دانشسرای عالی بود و در همان مدت با دانشجویی به نام سیمین دانشور دیداری پر از احترام و صفا داشته که مثل خاطره ای تا همیشه در ذهن سیمین دانشور باقی ماند.
مرحوم ابوالفتح خان اعتصامی تنها برادری بود که با تنها خواهر خود خیلی دوست بود و برای چاپ آثارش از ۱۳۱۴ به بعد خیلی زحمت کشید و آن را با زیبایی تمام در ۶۵۰۰ بیت به چاپ رساند.
در این ۷۰ ساله بیش از دو میلیون نسخه آثار پروین بدون هیچ حساب و کتابی به چاپ رسیده و شعر و نامش در کتابهای مدارس، دایره المعارف ها و تذکره ها به کرات آمده و درباره اش بزرگان بسیاری قلمفرسایی کرده اند که اولین آنها ملک الشعراء بهار بود.
از غم انگیزترین بخش های زندگی پروین، ماجرای ازدواجش با نوه عموی خود تیمسار فضل الله آرتا رئیس شهربانی کرمانشاه بود. او بعد از ۴ ماه به خانه شوهر رفت و پس از دو ماه و نیم تحمل اوضاع نامساعد به خانه پدری بازگشت و در ۱۱ مرداد ۱۳۱۴ با صرفنظر کردن از مهریه خود جدا شد. از این حادثه تلخ هرگز سخنی به میان نیاورد و در غم و اندوه خاص خود فرو رفت. تنها ۳ بیت در این زمینه سرود. 

ای گل تو ز جمعیت گلزار چه دیدی؟
جز سرزنش و بد سری خار چه دیدی؟
ای لعل دل افروز تو با آن همه پرتو
جز مشتری سفله به بازار چه دیدی؟
رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت
غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی؟ 

پروین به جز ابوالفتح خان که عضو سابق اتاق بازرگانی، کارمند مستعفی وزارت دارایی و فروشنده یراق آلات در خیابان سپه بود سه برادر دیگر داشت. ابوالقاسم اعتصامی عضو وزارت خارجه سابق، نصرالله اعتصامی استاد دانشکده هنرهای زیبا و سعید اعتصامی استاد و رئیس دانشکده داروسازی بود.
ابوالفتح خان می گوید: پروین در سوم فروردین ۱۳۲۰ دچار بیماری شد و آقای دکتر علی معین الحکما آن را حصبه تشخیص داد و بعد از معالجه اندک، در حالت بحرانی نه خودش بر سر مریض حاضر شد و نه اجازه داد طبیب دیگری حاضر شود.
در نیمه اول فروردین ،۱۳۲۰ به خاطر مریضی او و بزرگی مادر در میان اقوام، وابستگان و دوستان به دیدار پروین می آمدند یک بار مادرش به ترکی به پروین گفت:
پروین جان، ان شاءالله زودتر خوب می شوی و به بازدیدشان می رویم. پروین هم به ترکی گفت:
سن یازده قوی قوی کناره
گر فلک نلر یازاره
یعنی تو قلمت را کنار بگذار و ننویس، ببین فلک چه می نویسد. وقتی آقای دکتر ارسطو علاج، بعد از نیامدن دکتر عبدالله احمدیه با محبت فراوان، خودش را بر سر بالین پروین رساند، دیگر کار از کار گذشته بود و پروین بعد از ۱۳ روز تب و درد از رنج تن خلاصی یافت و در ۳۴ سالگی به سرای باقی شتافت.
اما تأثیر شگرف شعرهایش در عرصه ادبیات فارسی بخصوص در قصیده غیرقابل انکار است. شعر اشک یتیم کتابهای فارسی دبستان! خاطرتان هست؟ 

***
پروین اعتصامی این قطعه را برای سنگ مزار خود سروده بود. 

این کــــه خاک سیهش بالین است  اختــــــر چـــــــــرخ ادب پــروین است
گـــر چه جــــــز تلخی ز ایام ندیــــد  هرچه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همـــه گفتـــــار، امــــروز  ســـائـــــــل فاتحــــه و یاسین است
دوستــــان بــــه کــه ز وی یاد کنید  دل بــــی‌دوست دلــی غمگین است
خـاک در دیده بسی جانفرساست  سنگ بــر سینه بسی سنگین است
بینـــــد این بستر و عبـــرت گیـــــرد  هـــر کـــه را چشم حقیقت‌بین است
هــر کـه باشی و ز هـــرجــا برسی  آخــــرین منــــــزل هستی این است
آدمــــی هـــــرچـــه توانگـــــر باشد  چون بدین نقطه رسد، مسکین است
اندر آنجـــا کـــه قضا حملـــه کنـــــد  چــاره، تسلیــJـم و ادب، تمکین است
زادن و کشتـــــن و پنهــــان‌کــــردن  دهــــــر را رســـم و ره دیــــرین است
خـــــرّم آن کس که در این محنتگاه  خاطــــــری را سبب تسکیــــن است

http://titronline.ir/vdcg.u9xrak9qnpr4a.html

نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط امیر رضامحمودی نظرات ()


Design By : Pars Skin