جامعه ایران ** چو ایران نباشد* تن من مباد
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری برحذر باش که سر می شکند دیوارش
نویسنده: امیر رضامحمودی - دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥

سفر کردم که یابم بلکه یارم را

نجستم یار و گم کردم یارم رو 

از اون روزی که من بار سفر بستم

به هر جایی که رفتم دربه در گشتم 

فراموشم مکن من یار دیرینم

بیا خالیست جای تو به بالینم

تو رو در خواب های خویش می بینم

در آغوشم بگیر از خود رهایم کن

گرفتار سکوتم من صدایم کن

میان روزهای بیش جایم کن

فرامرز اصلانی یار

سفر کردم که یابم بلکه یارم را

نجستم یار و گم کردم یارم رو 

از اون روزی که من بار سفر بستم

به هر جایی که رفتم دربه در گشتم 

فراموشم مکن من یار دیرینم

بیا خالیست جای تو به بالینم

 

گرفتار سکوتم 

 
نویسنده: امیر رضامحمودی - پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎیﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ می گریست.
 ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، 
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذرد ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ 
ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ می فروختم،
 ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ. 
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ 
ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ 
ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ : ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذرد. گر به دولت برسی، 
مست نگردی مردی، گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی، 
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند، گر تو بازیچه این دست نگردی مردی.
نویسنده: امیر رضامحمودی - پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
در زندگی انسان سه راه دارد:
راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین راه است.
راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است.
و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است.کنفسیوس
نویسنده: امیر رضامحمودی - شنبه ۱ اسفند ۱۳٩٤

چقد سخته آدم اون چیزی نباشه که مردم  میبینن . 

نویسنده: امیر رضامحمودی - جمعه ۱ آبان ۱۳٩٤

سلامتی رفقام که هرگاه بهشون احتیاج دارم نیستش

نویسنده: امیر رضامحمودی - یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی
مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به
او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا
مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون
کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که
بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار
پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می
خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم.
فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر
روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش
تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب
دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن
قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه
کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود
دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را
برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و
خالص چقدر است

نویسنده: امیر رضامحمودی - شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤

دختر بچه نگاهش رو به زمین دوخته بود و حرف نمی زد

اگه نگی کی باهات این کار رو کرده نمی تونم کمکت کنم
دخترک ساکت بود
فکر می کنی خودت به تنهایی می تونی از پس این مشکل بر بیایی؟
باز هم حرفی نزد
من فقط می خوام کمکت کنم به هیچکس هم هیچی نمی گم ولی باید بهم اعتماد
کنی، می فهمی؟
دخترک سرش رو بلند کرد، و با چشمهایی که مثل دو تیله براق بودن به شهرزاد زل زد.
یکبار بهش اعتماد کرده بود و انگار می خواست مطمئن بشه که می شه بازم به
این آدم اعتماد کرد.

وقتی مطمئن شد گفت:
محسن...برادرم محسن...
رنگش پرید. توی اون یکی دو سالی که مشاور مدارس پایین شهر تهران بود به
دختر بچه هایی کمک کرده بود که انواع و اقسام مشکلات روحی و روانی رو
داشتن. ولی این یکی با همه فرق می کرد. توی اون دل کوچیکش یه راز بزرگ
داشت. رازی که دیگه بیشتر از اون نمی تونست پنهونش کنه.
رازی که داشت شکل می گرفت و دست و پا در می آورد.

دخترک بیچاره، یکی دو ماهی بود که سکوت کرده بود و با هیچ کس حرف نمی زد.
نه درس جواب می داد و نه با همکلاسی هاش بازی می کرد. معلمهای دیگه، از
شیوه های رایج، جواب نگرفته بودن و فقط شهرزاد بود که موفق شد از زیر
زبون دخترک بکشه که دردش چیه. دخترک از برادرش حامله شده بود
نترس عزیزم من کمکت می کنم، بهت قول می دم...

فردای اون روز شهرزاد رفت خونه دخترک که با مادرش صحبت کنه.یک جایی دور و
بر میدون ......به اسم انبار گندم.

آدرس رو به سختی پیدا کرد. در زد ومنتظر شد تا یکی باز کنه... توی دلش
خدا خدا می کرد که برادره در رو باز نکنه... که نکرد... چون خونه نبود...
زنی که در رو باز کرد در یک کلمه-هر چند که یک کلمه کمه- خسته بود. خسته
از همه چیز حتی خسته از بازکردن در...

سلام من شهرزادم معلم دخترتون...
سلام
باید باهاتون صحبت کنم...
چی شده با بچه ها دعوا کرده می خوایین بیرونش کنین...
نه...نه...قضیه خیلی جدیه، جلوی درنمی شه گفت. اجازه هست که بیام داخل؟

زن با بی میلی راه رو باز کرد و شهرزاد از مقابلش گذشت و داخل شد.داخل
جایی که داخل و بیرون نداشت.یه اطاق کوچیک فرش شده بود با دو تا پشتی یک
طرف و چند تا تشک و پتوی روی هم چیده شده، کنج دیوار. یکاجاق گاز و یکی
دو قابلمه وچند بشقاب هم همون کنار زن خسته حوصله تعارف نداشت، نه چای نه
میوه و شیرینی، تا در روبست، گفت: چی کار کرده؟
شهرزاد نگاهش رو از در و دیوار اون اطاق کوچیک برداشت و به چهره پژمرده
زن خیره شد. معلوم بود که سن چندانی نداره ولی تکیده و رنگ و رو رفته
بود. چشمهاش با دخترش مو نمی زد، فقط مال این برعکس دخترش، دیگه مثل تیله
برق نداشت.

شما چند تا بچه دارین خانم؟
به جز دخترم یه پسر هجده ساله هم دارم
اسمش محسنه نه؟
آره ...محسن ولی الان خونه نیست سر کاره
چی کار می کنه؟
نمی دونم صبح می ره شب می آد
درس نمی خونه؟
نه...چند ساله که مدرسه نمی ره دیگه
چی کار می کنه روزها؟

مگه تو معلم دخترم نیستی چرا سراغ پسرم رو می گیری
شهرزاد به چهره شکاک و در هم زن نگاه کرد و گفت
دخترتون حامله اس، از برادرش
زن حرفی نزد
می دونم سخته که باور کنین ولی بچه مال پسرتونه
زن کماکان ساکت موند
سکوت زن خسته، به نظر شهرزادطبیعی بود. به همین دلیل نفس حبس شده اش رو
با صدا بیرون داد و به اطراف نگاه کرد،
تا بهش وقت داده باشه که از اون شوک بزرگ بیرون بیاد...

دیوارهای ترک خورده و زرد شده از زردآب بارونی که احتمالا از سقف به
پایین نشت می کرد... پارچه بلندی که از درگاهی توالت به جای در آویزون
بود...
کمد چوبی قدیمی درهمون باریکه راه ورودی... خبری از آشپزخونه و حمام نبود
و به نظر نمی رسید که اون خانه کوچیک اتاق دیگه ایی داشته باشه
شما با پسر و دخترتون همه توی همین اتاق می خوابین

زن به حرف اومد و گفت: آره همینجا می خوابیم باباشون هم هست...
یعنی چهار تایی کنار هم می خوابین
جا که نداریم مجبوریم
بر خلاف تصور شهرزاد اثری از شوک در چهره و گفتار زن دیده نمی شد و ظاهرا
نفهمیده بود که چه اتفاقی افتاده.به همین خاطر شهرزاد دوباره رفت سر اصل
مطلب و با تاکید بیشتری گفت:
دخترتون حامله شده، می دونم که باور نمی کنین کار پسرتون باشه ولی من
تقریبا مطمئن هستم و واقعیت اینه که...
زن حرف شهرزاد رو قطع کرد و گفت : خودم به پسرم گفتم که باهاش بخوابه!
باباش هم باهاش می خوابه! اینجا توی این محل خیلی ها ایدز دارن نمی خوام
شوهر و پسرم آلوده بشن. این دختر هم که هست. مال خودمونم هست، می دونیم
که پاکه، چرا نکنن که بعدش برن با ناشناس ها بخوابن، مریض بشن
شهرزاد خیلی خودش رو کنترول کرد که بالا نیاره و غش نکنه. اون خونه واقعا
جای غش کردن نبود.

دیگه با زن خسته حرف نزد و از اون خانه محقر خارج شد چند روزی حالش خوب
نبود و با کسی حرف نمی زد ولی بعد گشت و یکی رو پیدا کرد که سقط می کرد.
دخترک رو برد پیشش و به خرج خودش بچه رو ازشر اون رازی که دیگه چندان هم
رازنبود خلاص کرد.

دست آخر هم نشست و فکر کرد که واقعا چه کمکی می تونه به اون بچه بکنه و
چون به هیچ نتیجه درستی نرسید وقتی که برای آخرین بار رفت بهش سر بزنه-
به اتفاق یکی از دوستان پسرش، (به جز بار اول هیچوقت جرات نکرد تنها بره
توی اون خانه) دو تا بسته هدیه با خودش برد. توی اولی یک عروسک زیبا
گذاشت و توی دومی دویست تا کاندوم. عروسک رو داد به دخترک که حالش بهتر
شده بود

http://facenama.com/nastaran406منبع 

 
نویسنده: امیر رضامحمودی - جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

خداوندا ! در این آخرین روزهای سال دل من و دوستانم را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که هر کجا تردیدی هست ایمان، هر کجا زخمی هست مرهم، هر کجا نومیدی هست امید و هر کجا نفرتی هست عشق، جای آنرا فرا گیرد
پیشاپیش سال نو مبارک

منبع:clip2ni.com



مطالب قدیمی تر »
امیر رضامحمودی
امیر رضا محمودی . خداوندا دوستانی دارم که در اعماق قلبم جاى دارند؛ آنان شایسته محبتند و یادشان مایه ى آرامش جان، در این لحظه هاى پایانى سال عزت و غرور شان التیام و اعتلا و سلامت و شاد بدارشان.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :